با عرض سلام خدمت خوانندگان عزیز امشب می خواهم در مورد مولایمان علی بن ابیطالب (ع) مطالبی بنویسم اما نه از زبان خودم و نه از زبان علما و دانشمندان شیعه از زبان کسانی که مذهبها و مکتبهای دیگری دارند و با مذهب ما کاری ندارند و فقط علی را به خاطر علی بودنش می شناسند.
ببینید چگونه مولای ما را وصف می کنند. امیدوارم بپسندید.
توماس کارلايل، مستشرق مسيحي: ما جز اينکه علي را تا حد عشق و دلباختگي دوست بداريم چارهاي نداريم. او جوانمردي شريفالقدر و بلندپايه است. وجدان پاکش از رحمت و نکويي لبريز و قلب آهنينش از شهامت و حماسه مشتعل و فروزان است. او شجاعي بود که شجاعتش را با لطف و رأفت و دلسوزي و رقت آميخته بود.
بارون کارايفو، محقق و مورخ مسيحي: علي قهرمان شجاع و سرباز دليري است که در عين شجاعت رقيقالقلب و در عين سربازي, زاهد است. او امام شهيد و صاحب يک روح عميق است. جوانمردي علي بي نظير و خارق العاده است.
سليمان کتاني، لبناني مسيحي: من هرگز به محراب اين شخصيت بزرگ پا نخواهم گذاشت مگر در حاليکه سرتعظيم فرودآورم و انديشمندانه سکوت اختيارکنم و همچون جويندگان رستگاريگوش دهم.
ابن ابي الحديد، سني مذهب: با آنکه سخنوري نامآورم اما زبانم در ذکر مدح تو عاجز است. ايعلي! درباره تو چه بگويم که صفات, صفات آدمياناند و در خور جلال تو نيستند. با آنکه بر مذهب اعتزالم اما به خاطر تو همه شيعيانت را دوست دارم.
جبران خليل جبران، نويسنده مسيحي:هر کس شيفته و دلداده علي گشت, شيفتگي و دلدادگيش به رشتههاي فطرت بسته است و هر کس با او دشمني نمود از فرزندان جاهليت است. علي درگذشت. مانند درگذشتن همهي پيامبراني که کشور آنان نيست و به سوي مردمي ميآيند که مردم آنان نيستند و در زماني نمودار مي شوند که زمانشان نيست. علي از دنيا درگذشت در حالي که شهيد عظمت خود شد.
عباس محمود عقاد, نويسنده مصري اهل سنت:در هر گوشهاي از روان انسان برخوردگاهي است با زندگي علي بن ابيطالب زيرا از بين زندگاني تمام بزرگان و دلاوران تنها زندگي اوست كه جهان انسانيت را در همه جا با گفتار بليغ مخاطب قرار ميدهد و نيرومندترين انواع محبتها و عوامل پنديابي و انديشه كه سراسر تاريخ بشر ممكن است در روح انسان بر انگيزد در صفحات تاريخ اوست.
شبلي شميل، از بزرگان مکتب ماترياليسم: علي بزرگ بزرگان جهان و يکتا نسخه زمان بودکه جهان شرق و غرب در عالم قديم و جديد صورتي بسان اين نسخهکه مطابق اصل باشد به خود نديدهاست.
طه حسين، سني مذهب: علي...کسي که در راه خدا پيش رفت و هيچ منحرف نشد. هيچ گاه بر خود روانداشت که مکر و حيله کند و ديگران را بفريبد بلکه دين پاک را بر همه اينها برگزيد.او هرگز از راه حق و اخلاص و وفاداري در حق خدا و مسلمانان منحرف نشد.
جرج جرداق، خاورشناس مسيحي: تاريخ و حقيقت گواهي مي دهند که او وجدان بيدار, پدر و بزرگ شهيدان ,صوت عدالت انساني و شخصيت جاويدان شرق است. اي جهان چه مي شد اگر هرچه قدرت داري به کار مي بردي و يک علي ديگر به عالم ميبخشيدي.
عبدالفتاح عبدالمقصود، نويسنده و روشنفکر مشهور اهلسنت:امام برترين مردي است كه مادر روزگار تا پايان عمر خود چون او نزايد و اوست كه هرگاه هدايت طلبان به جستجوي اخبار و گفتارش برآيند از هر خبري براي آنان شعاعي مي درخشد. آري او مجسمه اي از كمال است كه در قالب بشريت ريخته شده است .
و ما شيعه علي هستيم.. علي؟ اسمش را جايي نشنيدهايم؟
باز جمعه ای دیگر از راه رسید جمعه ای سراسر امید و آرزو جمعه ای سرشار از انتظار...
اما باز هم انتظار به سر نیامد. سالهاست که جمعه ها از پی هم می آیند و آدینه ها تکرار می شوند اما چشمهای منتظرمان به نور رخساره یار مهربانمان روشن نمی شود. ای کاش روزهای فراق سپری می شد. ای کاش پرده از جلوی چشمان گنهکارمان برداشته می شد ای کاش کلبه ی قلبهایمان از نور نگاه دلدارمان روشن می شد ای کاش ... ای کاش... ای کاش...

غربت هجران
بر ماست که دلداده ي چشمان تو باشيم
بي تاب حضور رخ گل سان تو باشيم
بر ماست که در خلوت آدينه ي احساس
ماتم زده ي غربت هجران تو باشيم
سوزيم ز ساز غم و اندوه جدايي
در حسرت ديدار تو، حيران تو باشيم
در شهر پر از دلبر و دلداده ي بي تاب
تقدير که ما بي سر و سامان تو باشيم
در فصل بهاران حضورت چه شود باز
نظّاره گر روي گل افشان تو باشيم
در مسلک زُهّاد ريا نيست وفايي
ما پيرو پيمانه ي پيمان تو باشيم
اي کاش شبي باز به شوق قدحي ناب
در ميکده ي عاطفه مهمان تو باشيم
نوشيم ز جام نگهت«کوثر» احساس
تا بر در ميخانه ي چشمان تو باشيم
حسين عرشي«کوثر»
زندگي را جشن بگير، ديروز رفته است، فردا شايد هرگز نيايد، تنها چيزي که داري همين لحظه حال است. انسانها را از روي رنگ پوست و ظاهرشان قضاوت نکن، با محبت در چشمهاي آنها بنگر و انعکاس روح خودت را در آنان مشاهده کن. افق ديدت را گسترش بده، بياموز که چيزهاي ناشناخته باعث تغييرات مي شوند و تغييرات نيز برايت تکامل به ارمغان مي آورند. آرامش دروني يکي از گرانبها ترين هديه ها در کل هستي است. خوشبختي چيست؟ خوشبختي در آغوش گرفتن انسانها، لبخند زدن به هم نوعان، بيدار شدن در نيمه شب و ديدن منظره زيباي نفس کشيدن يک کودک، نوشيدن يک استکان چايي داغ قدم زدن در يک روز باراني، نشستن روي يک نيمکت پارک در کنار يک دوست و بودن در لحظه ي اکنون است. هرگز لبخند را فراموش نکن حتي وقتي ناراحتي زيرا هر کسي امکان دارد عاشق لبخند تو شود. شايد خدا خواسته است که ابتدا بسياري از افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني سپاسگزار باشي. زياده از حد خودت را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد که اصلا انتظارش را نداري زندگي خيلي کوتاه است دست از گله و شکايت بر دار، شتاب خودت را کمتر کن شروع کن به زندگي کردن، نفس عميق کشيدن، در آغوش گرفتن ديگران، خنديدن، محبت کردن به خودت و ديگران تا احساس زنده بودنت را درک کني. يک دقيقه به تمام داشته هايت فکر کن و آنها را بر روي کاغذ بنويس و ببين که چقدر تو خوشبخت هستي. زندگي ات را جشن بگير، شاد باش و با تمام وجودت از آن لذت ببر، زيرا که زندگي به تو همان چيزي را هديه مي کند که تو انتظارش را داري و در جستجوي آن مي باشي .

نهج البلاغه، بي ترديد پس از قرآن کريم گرانقدرترين و ارزشمندترين ميراث فرهنگي اسلام است. مجموعهاي کامل براي هدايت فرد و جامعه که نازلات و صادرات انساني کامل است که پس از پيامبر اکرم (ص) والاترين انسانهاست.
نهج البلاغه، شفاي دردهاي روحي بشر و راز هدايت اجتماعي و سياسي است؛ و نيز منشور انسان سازي و دريچهاي به نور و راهي از مُلک تا ملکوت است.
نهج البلاغه، مکتوب مبارزه با ستم و بيداد و زراندوزي؛ و رسالهي مبارزه با جهل و جمود و خشک مغزي است؛ و نيز راه برپايي حدود الهي و افق ارزشهاي آرماني است؛ صحيفه ساختن فرد و جامعه، آموزگار کفرستيزي و فقرستيزي؛ و نه تنها راه روشن بلاغت (نهج البلاغه) که چشمهي خورشيد و راه روشن هدايت است.
نهج البلاغه مي تواند پاسخگوي خلاءهاي عميق فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي، و جوابگوي مسائل و مشکلات گوناگون مسلمانان و جوامع عصر حاکميت شرک باشد.
«نهجالبلاغه» عنوان کتابي است که در فرهنگ اسلامي مانند آفتاب نيمروز ميدرخشد؛ و صدفي مشحون به گوهرهايي از حکمتهاي عالي است. اين عنوان را شريف رضي بر منتخبي از خطبهها و مواعظ، نامهها و عهدنامهها و کلمات کوتاه و قصار اميرمؤمنان علي (ع) انتخاب کرد. اين کتاب مقدس شامل241 خطبه و سخن، 79 نامه و رساله و 489 کلمه از سخنان گهربار پيشواي موحدان و اميربيان است.

«آيا مردم خيال مي کنند چونکه گفتند ايمان آورديم ، بدون آزمايش رها مي شوند؟»
دانستم که تا پيامبر (ص) در ميان ماست آزمايش نميگرديم .
پرسيدم اي رسول خدا! اين فتنه و آزمايش کدام است که خدا شما را بدان آگاهي داده است ؟
فرمود: «اي علي ! پس از من امت اسلامي به فتنه و آزمون دچار ميگردند»
گفتم: اي رسول خدا مگر جز اين است که در روز « احد » که گروهي از مسلمانان به شهادت رسيدند و شهادت نصيب من نشد و سخت بر من گران آمد، تو به من فرمودي: اي علي! مژده باد تو را که شهادت در پي تو خواهد آمد.
پيامبر (ص) به من فرمود: «همانا اين بشارت تحقق ميپذيرد، در آن هنگام صبر تو چگونه است؟»
گفتم اي رسول خدا (ص) چنين موردي جاي صبر و شکيبايي نيست بلکه مژده شنيدن و شکرگزاري است.
و پيامبر (ص) فرمود:
« اي علي! همانا اين مردم بزودي با اموالشان دچار فتنه و آزمايش مي شوند، و در دينداري بر خدا منت مي گذارند، با اين حال انتظار رحمت او را دارند، و از قدرت و خشم خدا، خود را ايمن مي پندارد، حرام خدا را با شبهات دروغين، و هوسهاي غفلتزا، «شراب» را به بهانه اينکه «آب انگور» است و رشوه را که «هديه» است و ربا را که «نوعي معامله» است حلال مي شمارند !».
گفتم اي رسول خدا: در آن زمان مردم را در چه پايهاي بدانم؟ آيا در پايه ارتداد؟ يا فتنه و آزمايش؟ پاسخ فرمود: «در پايهاي از فتنه و آزمايش ».
قسمتی از نامهی امام علی (ع) به فرزندش امام حسن (ع) را در قسمت ادامه مطلب مطالعه فرماييد...
ادامه مطلب
تاريخ چشم به راه فاطمه اي ديگر است. انتظار به سر مي آيد و شميم دلنوازي، خانه خورشيد را فرا ميگيرد. خنكاي حضور دوباره فاطمه (س) در فضاي مدينه جاري مي شود و كوثر فاطمي، جوشيدن ميگيرد. به كوچه باغهاي حرم تو پناه مي آورم و در سايه سار ملكوتي آن، نفسي تازه مي نمايم. كنار نهر استجابت مي نشينم و قطره اي مي شوم در آبي زلال اشك هاي زائرانت. ضريح نوراني ات را در آغوش مي گيرم و از بين شبكه هاي آن، مزار مطهر تو را تماشا مي كنم. باورم نمي شود! آيا به اين سادگي به زيارت تو آمده ام! تو كه زيارتت، همسان زيارت ياس گمشده مدينه است!

ولادت باسعادت
كوثر هميشه جاري كوير قم،
مبارک باد.
خوانندگان عزيز مي توانند مطالب زيبايي در منقبت کريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه «سلام الله عليها» را در قسمت ادامه مطلب مطالعه نمايند...
ادامه مطلب
... دير زماني است که در کنار پنجره ي خيالم و از پسِ حبابهاي بلورين اشکم به دوردستهاي «انتظار» مي نگرم تا شايد آن قامت فريبايي عشق، و آن رخساره زيباي هستي را به تماشا بنشينم.
اماما! سالهاست که چشم انتظار بي شکيب توايم. روزهايمان را به شبهايمان پيوند زده ايم و شبهايمان را به صبح مي رسانيم تا شايد چشمان خسته يمان با نور رخساره ات روشن شود.
کدامين «آدينه» را به انتظار بنشينيم تا نداي دلرباي «انا المهدي» آرام بخش قلبهايمان شود. و به کدامين «جمعه» چشم بدوزيم تا ضريح چشمانت بوسه گاه دلهاي منتظر و نگرانمان گردد.
اماما! بيا، بيا و بهاري سبز را به ارمغان آور. بهاري سرشار از محبت و عشق و عاري از کينه و بغض را.
بيا! تا عاشقان و دلدادگان کويت، سرمست و شيداي وجودت شوند.

پاي خيال
من همسفر سپيده و نور، من همره آب و آفتابم
در دشت پر از شقايق امشب، سرمست ترانه هاي نابم
من ديده به آسمان باور، با ياد نگار خيره دارم
بردار نقاب از رخ اي ماه، من عاشق روي ماهتابم
بگشوده ام امشب از سر شوق، بال غزلم به باغ اميد
هرچند خزان آرزوهاست، شايد كه بهار را بيابم
ديري است به كوچه هاي حسرت، بيتاب حضور دلربايت
هرشب به هواي ديدن تو، با پاي خيال در شتابم
در دفتر خاطرات قلبم، با خامه ی شوق مي نويسم
زيبا غزل نگاه ياري، كز دوري او در التهابم
سوگندتو را به اشك پاكي، كز ديده به ياد تو روان است
بازآي كه در فراق رويت، در سوز و گداز و در عذابم
پيمانه به دست آمدم من، در ميكده ي حضور ساقي
تا در برِ چشمهاي مستت، از جام ولا كني خرابم
از نرگس مست تو تراود، گلباده ي سبز آرزوها
تا مست شوم ز«كوثر»عشق، از روي وفا بده شرابم
حسين عرشي «کوثر»
اين اشعار را تقديم می دارم به ساحت مقدس حضرت ولی عصر ارواحنا فداه

...گُل خواهد كرد
روزي رخ تو به ديده گُل خواهد كرد
چشمي كه تو را نديده گُل خواهد كرد
با آمدن بهار رخساره ي تو
در باغ سحر سپيده گُل خواهد كرد
***********
گل آهنگ شکوفايی
تويي تکرار خوبيها، تويي تفسير زيبايي
تويي زيباترين واژه، براي شعر شيدايي
تويي حس اساطيري که در قلب زمان روييد
و پايان سپيدي بر شب تاريک يلدايي
منم از جنس کوه بيستون از نسل مجنونم
تويي شيرين ترين ليلاي صحراي شکيبايي
شقايق تا تراود از بهار سبز چشمانت
به ناي مرغ جان رويد، گل آهنگ شکوفايي
بيا اي ساحل درياي سبز آرزوهايم
شکسته زورق دل از هجوم موج تنهايي
شود گيسوي مشکينت، کمند مر غ خاطرها
گره گر خورده باشد دل به آن زلف چليپايي
بيا و بشکن اي ساقي طلسم تلخکامي ها
که مي رقصد شراب شوق در مينای شهلايي
غزال طبع «کوثر» را به دام افکنده چشمانت
بيا اي شهره ي شهر غزلهاي فريبايي
حسين عرشي«کوثر»
اين هم يک رباعی و يک غزل تقديم به شما خوانندگان عزيز
مکتب انتظار
ديريست که ديده بر رهت دوخته ايم
از آتش هجران رخت سوخته ايم
ما درس محبّت و وفا را جانا
در مکتب انتظارت آموخته ايم
*********
رقص گيسو
ديشب نگاه مست تو افسانه مي گفت
از شور و مستي با دل ديوانه مي گفت
ديشب حضور چشمهاي مست ساقي
از باده و پيمانه و ميخانه مي گفت
مي ديد رقص دختر رَز در خم عشق
از بوسه ي دل بر لب پيمانه مي گفت
تا پر شود از قصه هايش دفتر دل
در گوش طفل باورم افسانه مي گفت
ديشب شرار جانفروز چشمهايت
از آتش و خاكستر و پروانه مي گفت
در شام يلدايي كه گويا بي سحر بود
از رقص گيسوي سيه بر شانه مي گفت
بال و پر خونين مرغ خاطر من
از ناوك مژگان آن جانانه مي گفت
مي ديد شوق وصل را در چشمهايم
از مرغ جان و دام چشم و دانه مي گفت
ساقي به گوش دل حديث مستي و مي
دور از نگاه زاهد بيگانه مي گفت
«کوثر»زلال باده در پيمانه ي عشق
از پاكي آن نرگس مستانه مي گفت
حسين عرشي «کوثر»
این هم چند جمله زیبا و آموزنده به نقل از کتاب «کارمند دانا سازمان توانا» دکتر عدالتی برای کارمندان و مدیرانی که می خواهند سازمانی نمونه داشته باشند.
ü بهترين تشنگی افراد در سازمان تشنگی برای يادگيری است افراد اين سازمان بالنده، پيشرو و موفق عمل می کنند.
ü درسازمانی که همه افراد آن سازمان يک جور فکر می کنند، درحقيقت هيچ کس فکر نمی کند، سازمانهايی که به اندازه ی افراد خود فکر دارند بيشتر از مسائل خود نيز راه حل دارند .
ü ابلاغ امروز، کاغذی بی ارزش برای فرداست، هنر اين است تا زمانی که مسئوليت به عهده ماست کاری برای ديگران انجام دهيم، چون با اين کار، کاری هم برای خودمان کرده ايم .
ü بهترين سازمانها آن هايی هستند که کمک می کنند تا کارکنان برای تفريح، ورزش، کسب معنويت، ارتقای شغلی، رسيدگی به خانواده و يادگيری برنامه ريزی داشته باشند .
ü بهترين سازمانها، آن هايی هستند که افراد را تشويق به پرسيدن سوالات جديد می کنند، بدترين سازمانها آنهايی هستند که جواب های پنجاه سال پيش را درحل مسائل جديد امتحان می کنند .
ü فقط کارمند دانا ارزش وقت مشتری را می داند.
فرا رسیدن یومالله 13 آبان روز ملی مبارزه با استکبار جهانی، یادآور وقایع مهم تاریخ انقلاب اسلامی است. وقایعی که با تمام تلخی برای ملت ایران سرنوشتساز بودند. مانند تبعید امام خمینی(ره) به ترکیه، روز تسخیر سفارت آمریکا و روز به شهادت رساندن دانشآموزان توسط رژیم ستم شاهی.
به همین مناسبت تحلیلی که در سایت تابناک در مورد وقایع این روز بزرگ درج شده بود را برای استفاده شما خوانندگان عزیز تقدیم می دارم.
اجمالي در ابعاد انقلاب دوم
«صالح زماني»
1ـ انقلاب دوم عنوان شناخته شدهاي در تاريخ انقلاب اسلامي ايران است که واکاوي در باب اين اصطلاح از الزامات سياسي عصر ما به شمار ميآيد. اين که در اين حادثه اثرگذار در تاريخ سياسي معاصر ايران، چه اتفاقاتي افتاده و چه افرادي از راهبران اصلي اين جريان بودند، مورد بحث اين يادداشت نيست؛ هرچند توجه به ظرافتهاي تاريخي که زمينه ساز اين حرکت مردمي و انقلابي شد، ميتواند جنبههايي ناشناخته تر و همين طور جذابتر از اين موضوع ارایه دهد.
2 ـ اما مسئله اساسي پیرامون اين است که به چه صورت با گذشت کمتر از يک سال از پيروزي انقلاب اسلامي با حرکتي روبه رو ميشويم که حضرت امام از آن با نام «انقلاب دوم» ياد ميکنند. آنچه در ادبيات سياسي در زیر مفهوم انقلاب پيگيري ميشود، داراي ويژگيها و نکتههاي جامعه شناختي و سياسي گوناگوني است. اگر کمي در نظام تعاريف انقلابهاي سياسي با مسامحه برخورد کنيم، درمي يابيم توجه به يک «حرکت جمعي» و «تغييرات بنيادين در ساختار» از مشترکات مفهومي در تعريف انقلاب است. بنا بر استناد به همين دو وجه مميز انقلاب از دیگر حرکتهاي سياسي همچون جنبشهاي اجتماعي و بعضا حرکتهاي پوپوليستي فاقد هدف، زمینه مناسبي فراهم ميشود تا تسخير لانه جاسوسي را از نگاهی واقع بينانه تر به سطح تحليل عقلاني فراخوانيم.
3ـ اساسا وضعیت جامعهاي که مدت زيادي از يک انقلاب همه جانبه در آن نميگذرد، بستر مناسبي براي رخ دادن هرگونه اتفاقي نادر در تاريخ است و در هر حال، فضاي اجتماعي آماده پذيرش بحرانهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي است. از همين رو، تقويت ديدگاههاي ضدآمرکايي، نه صرفا به عنوان رويارويي سياسي با يک کشور در حوزه بين الملل که به عنوان نمادي آشکار از امپرياليسم و استکبار جهاني در سالهاي پس از انقلاب حقيقتي بود که به نوعي با جنبههاي ايدئولوژيک درهم آميخته بود و اوضاعي را فراهم ميساخت که اولا روحيه انقلابي و ظلم ستيزانه مردم، فارغ از هرگونه تحريک سياسي همچنان نگه داشته شود و ثانيا زمینه ای را فراهم کند که هم نويد بخش تداوم در حرکت انقلاب اسلامي باشد و هم اعلام کند انقلاب هنوز زنده است و در پي دگرگوني در ساختهاي دست نخورده است.
4 ـ آبشخور مفهوم «حرکت جمعي» در جريان تسخير لانه جاسوسي، دقيقا به همين نگاه سياسي بازميگردد، به گونهاي که اشغال سفارت آمريکا در تهران، نشانهاي از حرکت مردمي و ضدآمريکايي بود که در بسياري از کشورهاي ديگر، به ویژه کشورهاي اسلامي، سبب تغيير نگرشها و باورهاي سياسي منفعلانه در برابر نيروهاي استکباري شد.
بنابراین، در راستاي همين حرکت بود که امام فرمودند: «عمده اين است كه اين خوفهايي كه اينها ايجاد كردند در دل ملت ها، اين شكسته شود... ارزش اين عمل، اين است كه شكسته شد آن بت بزرگي كه براي ملتها تراشيده بودند.»
5 ـ ديدگاه اين حرکت جمعي اين بود که در سالهاي پیش از انقلاب و در دوران حيات رژيم، ايالات متحده، مهمترين اشغالگر فضاي سياسي ايران بوده و ديگر سازش و برقراري ارتباط سياسي يک جامعه انقلابي و مکتبي با چنين کشوري، عملا سازگاري منطقي ندارد. در واقع، انقلاب دوم، مکمل و استحکام بخش پايههاي انقلاب اسلامي بود و اهميت اساسي در اين موارد بود که امام از آن با نام «انقلاب دوم» ياد کردند.
6 ـ به رغم نگاه برخي افراد که اين حادثه را به «طغيان نخبگان سياسي» که همان مجموعه دانشجويان خط امام بودند، تعبير ميکنند، بايد تأکيد کنيم که اين نگاه تفاوتهاي برجستهاي با روند واقعي حوادث دارد. سيزدهم آبان، حرکتي منطقي و اصولي و از پيش تعيين شدهاي بود که در پي سخنان حضرت امام در هفتم آبان 1358و در ضمن آمادگي بدنه اجتماعي براي نشان دادن واکنش به سخنان ايشان به صورت يک حرکت جمعي سامان يافت. دلايل تاريخي گوناگون، از جمله اظهارات برخي مقامات سياسي دولت وقت ايالات متحده و همين طور مسئولان سفارت نسبت به حضور و مشارکت مردم در تسخير لانه جاسوسي هم هست که ميتواند مدعاي خوبي براي اثبات فرمول حرکت جمعي در جريان انقلاب دوم باشد.
7 ـ نکته ديگر به «تغييرات بنيادين در ساختارها» بازميگردد که در جريان تسخير لانه جاسوسي، آخرين حلقه از دگرگونيهاي سياسي در جريان انقلاب اسلامي به وقوع پيوست. فاصله نسبتا کوتاه اين حادثه در تهران و استعفاي دولت موقت، زمینه ای مناسب براي تغييرات اساسي فراهم ساخت. حضور نيروهاي اعتمادناپذیر که در رئوس مسئوليتهاي سياسي در جمهوري اسلامي، مشغول به فعاليت بودند و بعضا ارتباطات مشکوک نخست وزير وقت با برخي مقامات آمريکا، شرايطي را پدید می آورد که ممکن بود جامعه انقلابي به خاطر غفلت انقلابيون و دشمنی نيروهاي استکباري به يک باره سقوط کند و ميراث مردمي ترين انقلاب تاريخ سياسي ايران به تاراج برود.
اما این ايمان به ضرورت بيچون و چراي تغييرات بنيادين در نگاه سياسي و عملگراي امام بود که حتي ماهها پس از انقلاب هم آن را رها نکردند و همواره خطر دشمنان ايران را گوشزد ميفرمودند و آخرين مرحله از تصفيه سياسي و پاک سازي کشور از زير سلطه مستکبران در اين روز تاريخي و پرافتخار ملت ايران سامان گرفت.
8 ـ سيزدهم آبان، سرآغاز حادثهاي بود که انقلاب را در راه اصولي خود قرار داد و انقلابيون با رهبري خردمندانه امام و پيشگامي دانشجويان بيدار، روزهاي جديدي را در روند انقلاب آغاز کردند. اين حرکت بي نظير در تاريخ ايران هم به تغييرات در ساختارهاي سياسي منجر شد و هم سبب تداوم حضور مردم در جريان انقلاب بود که تا به امروز، تکيه بر همين عنصر «حرکت جمعي» در جمهوري اسلامي است که توانسته از بنيانهاي انقلاب اسلامي حفاظت کند.
پس به نظر ميرسد اطلاق اصطلاح «انقلاب دوم» به تسخير لانه جاسوسي در ايران، مفهومي کاملا منطقي و بجاست، چراکه اين حادثه هم ويژگيهاي انقلاب را در خود دارد و هم کارکردهاي يک انقلاب سياسي را به دوش ميکشد. بي شک، با وجود موارد مطرح شده، دلايل متعددي هم هست که انقلاب دوم، مهم تر از انقلاب اسلامي در سال57 برشمرده شده است؛ از جمله اين که عمر سازش سياسي به سر رسيد و درجه خلوص انقلاب اسلامي در اين مرحله تکميل شد.
امام راحل اين حرکت تاريخي را تأييد فرمودند و آن را داراي اثرات فراواني براي ملت ايران دانستند؛ پس بر ماست که امروز پس از گذشت بيش از دو دهه از آن حادثه، همواره مدافع ايدئولوژي انقلابي و آرمانهاي واقعي و البته بيرياي امام باشيم.
دنیای امروز دنیای سراسر بغض و کینه، دنیایی که در آن مهر و محبت و عطوفت به فراموشی سپرده شده است. جهان در پیچ و خم گذرانش به گردنه های باریک خودخواهی ها و خودکامگی ها رسیده است و دیری نیست که به پرتگاه نابودی سقوط کند. و تنها امید مردمانی که عشق را می فهمند ظهور خورشید پاکی ها و منجی سبز قامتی است که آمدنش پایانی سپید بر تمام روزهای سیاه دنیای امروز ماست. شعر زیر که گوشه ای از این سیاهی را به تصویر می کشد را با امید به روزی که آمدن بهار سبز حضورش را لمس کنیم سرودم ان شاءالله که بپسندید.

قلب هاي ترک خورده
وقتی شديم از ره آيينه ها به دور
و از سرزمين عاطفه ها کرده دل عبور
وقتي شکسته اند حريم بهار عشق
پاييززادگان پُر از نخوت و غرور
وقتي که نغمه هاي دل انگيز بلبلان
گم مي شود ميان صداي کلاغ و غور
وقتي که سنگ سخت غرور است پاسخي
بر خنده هاي باور آيينه و بلور
وقتي که فکر بکر خردپيشگان شه
بي ارزش است در نظر جاهلان کور
وقتي مقام جهل، فزون شد به جاي علم
سر می زند تباهي و ظلمت به جاي نور
وقتي که عشق پاک پدر، مهر مادري
گم شد ميان شور جوانان ناصبور
وقتي که مانده پيکر رنجور کودکان
در زير چکمه هاي خدايان ظلم و زور
وقتي تمام پنجره ها بسته مي شوند
بر روي قلبهاي ترک خورده از فجور
وقتی که بغض خاطره مانده است در گلو
ديگر چگونه دفتر دل را کنم مرور
ديگر چگونه مي شود از عاطفه سرود
يا گفت واژه اي که دهد معني سرور
ديگر چگونه پر بگشايد هزار دل
در ساحت خزاني باغ اميد و شور
شد بی فروغ در دل ما مهر انتظار
وقتی شديم از ره آيينه ها به دور
«کوثر» بمان فقط به اميد وصال دوست
تا لحظه ي رسيدن آدينه ي حضور
حسين عرشی (کوثر)

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، به زحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو ليک دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" مي رقصي . اين را مي دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي ٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد٬ در گوشه اي بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ٬قصه اژدهاي بيدار در صحرا. خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين٬ رويا.......
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره.اسمش يادته؟ چارلي ".
آره من چارلي هستم. من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي. اين رقص ها٬ و بيشتر از آن٬ صداي کف زدنهاي تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ٬ که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين٬ و در آن شبها٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو، که تو با لالايي قصه هاي من٬ به خواب مي رفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
... تو مرا نمي شناسي ژرالدين. در آن شبهاي دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد بي خانماني را چشيده ام. و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند٬ احساس کرده ام. با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من به کار تو نمي آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است:چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون مي ايي ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده تاکسي را که تو را به منزل مي رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو:" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم، از قرنها پيش آنجا، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد. زيباتر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که در خانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن، ناسزايي بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم. هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني، با خود بگو :"دومين سکه مال من نيست. اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد."
جستجويي لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم: مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار٬ سقوط مي کنند.
شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد.آن شب٬ اين الماس٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد ....
...اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يکدل باش، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد. او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، اين را مي دانم .
به روي صحنه، جز تکه اي حرير نازک، چيزي بدن تو را نمي پوشاند. به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي، بيماري عصر ماست، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري.
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگي. نترس، اين ده سال ترا پير ترنخواهد کرد.....
شعر زير را که يکي از صدها شهر زيباي زنده ياد «قيصر امين پور» است را به ياد او به تمام دوستداران شعر و ادب تقديم مي کنم:

بغض هاي کال من، چرا چنين؟ *** گريه هاي لال من، چرا چنين؟
جزر و مد يال آبي ام چه شد؟ *** اهتزاز بال من، چرا چنين؟
رنگ بال هاي خواب من پريد *** خامي خيال من، چرا چنين؟
آبگينه تاب حيرتم نداشت *** حيرت زلال من، چرا چنين؟
دل مجال پايمال درد بود *** تنگ شد مجال من، چرا چنين؟
خشک و خالي و پريده لب دلم *** کاسه سفال من، چرا چنين؟
داغ تازه ي تو داغ کاغذي*** داغ ديرسال من، چرا چنين؟
هر چه و همه، تمام مال تو*** هيچ و هيچ مال من، چرا چنين؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان *** روز و ماه و سال من، چرا چنين؟
در گذشته، سرگذشتم اين نبود *** حال، شرح حال من، چرا چنين؟
اي چرا و اي چگونه ي عزيز *** جرأت سوال من، چرا چنين؟
این دفتر را آغاز می کنم به نام او که آغاز تمام آغازهاست. همو که امید است احساس و اندیشه و باورمان از الطاف کریمانه اش سرشار باشد.
۸ آبانماه مصادف بود با شهادت نوجوان سيزده ساله «شهيد حسين فهميده»، هماني که امام راحلمان او را رهبر تمام رهروان عالم خوانده بود. به پاس رشادتهاي اين شهيد بزرگوار و ديگر شهداي انقلاب اسلامي مان، قطعه اي ادبي را همراه با شعري با نام «هنگامه وصل» تقديم مي دارم. اميد است که راه و نام و خاطره اين عزيزان جان برکف سرلوحه زندگي مان تا ابد باشد.
سلام بر شهيدان آن زيباترين اسطوره هاي پاکي و استقامت، تنديس هاي نمادين ايثار و شجاعت و دريادلان ساحل ايمان که آسمان عاطفه ها از نور نگاهشان روشني يافت و سرزمين خاطره ها با ياد و خاطره يشان جاودانه گشت. به کدامين واژه توصيفشان کنم و با کدامين سخن بستايم آنان را که فراتر از تمام واژگان تاريخند. هرگاه شميم دل انگيز نامشان در کوچه باغ خاطراتمان مي پيچد کبوتر خسته قلبهايمان تا آسمان آبي اميد پر مي گشايد و شقايق هاي احساس در باغ ديدگانمان شکوفا مي شود. سبزقامتاني که بر روي رملهاي جنوب و کوهستانهاي غرب زيباترين حماسه هاي تاريخ را آفريدند. شقايق سيرتاني که طنين زيباي يازهرايشان هنوز هم قلب زمين و زمان را به لرزه در مي آورد. هنوز هم «خونين شهر»، «آبادان»، «سوسنگرد» و «هويزه» نام زيباي آنان را بر لب دارند و «طلائيه» و «چزابه» و«قله هاي الله اکبر» با ياد و خاطره ي آنان جاودانگي را فرياد مي زنند.

شهيدان لاله هاي دشت خونند**** شقايقهاي صحراي جنونند
شهيدان شاهدان شهر نورند****فروغ چشمه ي چشمان هورند
مقيم کعبه آمال عشقند****کبوترهاي خونين بال عشقنند
دمادم مست صهباي حضورند****قدح نوشان ميناي ظهورند
ترانه خوان به باغ سبز يارند****هزار نغمه پرداز بهارند
چو مرغ خوش نواي صبح اميد****به ناي جانشان آواي توحيد
فروغ چشمشان شد هاله ی عشق****دل پُر داغشان آلاله ي عشق
به دل در التهاب وصل هورند****چو موسايند و در سيناي طورند
طلوع جانفزاي صبح صادق******فروغ چشمه ي چشم شقايق
نگين خونشان در خاتم عشق****چو مرواريد رخشان يم عشق
لبالب جام جانهاشان زنوراست****دل شيدايشان مست حضوراست
چو جان را با غم جانان سرشتند****به خون سرمشق آزادي نوشتند
بساط عشقبازي را گشودند****شهادت را، شهادت را ستودند
شهيدان شمع محفلهاي عشقند****شراري بر دل شيداي عشقند
شقايق سيرتاني کز غم دوست****سراپا جانشان مست ميِ اوست
وضو ازچشمه ی جانان گرفتند****زشوق سجده هاشان جان گرفتند
نماز عاشقي را مقتدايند****امام عزّت و فرّ و همايند
غروب جانشان هنگامه ي وصل****طلوعي سبز در زيباترين فصل
مسافر تا ديار مهر يارند ****سفيران صفاجوي بهارند
سفر کردند تا کاشانه ي دوست**** همه سرمست از پيمانه ي دوست
چه خوش دريادلان ساحل عشق****گذر کردند از سرمنزل عشق
نداي «ارجعي» را تا شنيدند****چه زيبا سوي جانان پرکشيدند
کنون پيمانه نوش جام نورند****قدح نوشند و مستان حضورند
و مدهوشان جام «کوثر» عشق****سفر کردند با بال و پر عشق
حسين عرشي «کوثر»








