تبليغاتX
دفتر خاطرات قلبم
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 9:51
۲۹ خردادماه سالروز

                    شهادت دکتر علی شریعتی

                                                                   گرامی باد.

شهید مصطفی چمران از مرحوم علی شریعتی می گوید:

             ندای عدم در کویر شریعتی

ای علی! همیشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثیه    خواهی گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثیه  می‌خوانم‌! ای علی! من آمده‌ام که  بر حال زار خود گریه  کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما  احتیاج داشته باشی!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود  خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نیِ وجودم را  با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم  تار و پود  وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و  موسیقی آسمان بشنوی.

می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غم‌های کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی.

می‌خواستم که پرده‌های جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) می‌گذرد، بر تو نشان دهم و کینه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسیسه‌بازی‌های کثیفی را که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم.

ای علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛ اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم، در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.

ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم. تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.

ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن «کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها می‌برد و ازلیّت و ابدیّت را متصل می‌کرد؛ کویری که در آن ندای عدم را می‌شنیدم، از فشار وجود می‌آرمیدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز می‌کردم و در دنیای تنهایی به درجه وحدت می‌رسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، می‌گداخت و همه ناخالصی‌ها را دود و خاکستر می‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم می‌نمود...

ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو می‌شوم، اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچه چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجه وحدت می‌رسم. ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم، راه و رسم عشق بازی را می‌آموزم و به علی بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم....

ای علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه می‌روم؛ اتاقی که با همه کوچکی‌اش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.

راستی چقدر دل‌انگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان می‌دهی که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌های بسیار کوچکش نوازش می‌دهد و زیر بغل او را که بی‌هوش بر زمین افتاده است، می‌گیرد و بلند می‌کند!

ای علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بی‌امانش را علیه ظلم و ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد آهنین‌اراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوان‌پاره‌ای را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» می‌کوبد و خون به راه می‌اندازد! من فریاد ضجه‌آسای ابوذر را از حلقوم تو می‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را می‌بینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را می‌یابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌های داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان می‌دهد ... .

‌ای علی! تو در دنیای معاصر، با شیطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختی، با زر و زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانی‌نمایان، با دشمنی غرب‌زدگان، با تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبه‌رو شدی، همه آنها علیه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در آوردی.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، «روشنفکر» می‌نامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند. رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...

نوشته شده توسط حسین عرشی | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 14:56

شهادت جانگداز

 اول شهيده ی راه ولايت

             شقايق داغ نشان بوستان نجابت

                     حضرت فاطمه زهرا «س»

                                                                      تسليت باد.

 

 

 

 

 

 

 

غروب مهر

هنگام غروبِ مِهرِ عمرِ كم تو

شد چشم فَلك ستاره پوش از غم تو

در پيش نگاهِ اختران، اي مهتاب!

خورشيد ولا نشسته در ماتم تو

**********

ترانه ي عرفاني

رفتی و ز خانه ام صفا را بردي

شيرينيِ لحظه هاي ما را بردي

با رفتنت اي ترانه ي عرفاني

از ناي هزار دل نوا را بردي

**********

آينه هاي ناشكيبا

اي دختر نور بي تو مولا چه كند؟

با آينه هاي نا شكيبا چه كند؟

يك مرد ميان اين همه نامردي

در شهر پر از غريبه تنها چه كند؟

**********

شهر پر از تنهايی

اي كاش كسي درد مرا مي فهميد

پآيينه رُخ زرد مرا مي فهميد

اي كاش در اين شهر پُر از تنهايی

جز چاه يكي درد مرا مي فهميد

 

 

 

**********

غربت و تنهايي

 

 

تو بودي و لحظه هاي من شيدايي

همواره هزار دل به گُل آوايي

تو رفتي و با خودت صفا را بردي

من ماندم و چاهِ غربت و تنهايي

**********

گواه غربت مهتاب

 

 

اين کوچه گواه غربت مهتاب است

اين ميخِ در آميخته با خوناب است

بازوی کبود و پهلوی بشکسته

چشمان شفق گون علی بيتاب است

**********

عزم سفر

هر چند به دل خون جگر داری تو

آيا ز دل علی خبر داری تو؟

تنهاست ميان شب پرستان، خورشيد

مهتاب! کجا عزم سفر داری تو

**********

کوثر هل اتی

ای آنکه به دل داغ شقايق داری

رخسار تو از سيلی شب گلناری

با آيه ی تطهير تو را می خوانم

ای «کوثر» هل اَتی ز چشمت جاری

حسين عرشي «کوثر»

 

نوشته شده توسط حسین عرشی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 23:27
اينك ، ماييم و درد فراق و داغ هجران .

ماييم و رنج يتيمي و غم بي پناهي
و اندوه
 بي پدري .

چه كنيم؟ پس از تو، غم، خانه اي جز دلهاي ما را سراغ نمي گيرد .

اماما!... ما غريب و دل سوخته ايم و همه چيز برايت عزادار است.

اماما!... اين داغ، داغ جدايي است كه بردلمان نشسته ، اين سوز، سوزعشق است كه به آتشمان كشيده و اين درد، درد فراق است كه بي تابمان كرده است. دلي كه در سوگ تو نسوزد ، " دل " نيست.

چشمي كه در عزاي تونگريد، چشم نيست،

اي روح قدسي!

اي جان جانها، اي جلوه ي آرمانها، اي عصاره ي پيدا و پنهان ها!

سايه ي پرمهرالهي بودي كه برسرمان سايه ي عزت افكندي !

نوحي بودي، منجي ما در طوفانها ؛

ايوبي بودي ، صبر آموز امت در بلاها ؛

يعقوبي بودي ، الهام بخش شكيبايي در فراق يوسف هاي جهاد و شهادت ؛

ابراهيمي بودي كه ما را آيين " تبرداري" و " بت شكني" آموختي ؛ خود، تبرزن توحيد بودي ، " خليل ِ" حادثه ي انقلاب و فدا كننده ي " اسماعيل" در قربانگاه رضاي حق

امامي بودي كه با " امت" عشقي متقابل داشتي،

رهبري بودي كه " راه " سعادت را به " رهروان" مي آموختي.

اي كوچ شبانه ات مصيبت عظمي! آيا به راستي براي هميشه رفته اي؟

خوشا به حال شهيدان كه در " بهشت زهرا " ، همسايه ديوار به ديوار تواند.

دريغ از پرچم پر سخاوت دستانت كه ديگر از فراز جايگاهت درجماران، بر سرمان در اهتزاز نيست.

چرا نسوزيم؟... كه هر سنگ سنگ اين سرزمين، هر برگ برگ درختان، هر ستاره و هر سپيده، تو را به ياد ما مي آورد.

عجيب نيست كه " خرداد" داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه كند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشيم و در فراق تو، كه معجون " عرفان وجهاد" و آميخته اي از" اشك و سلاح " بودي ، همچنان غمي سنگين و جاني غمگين داشته باشيم!

اماما! از آن جهان، دلهاي داغدار ما را به دعاي خيري تسلا بخش.

 

آخرين بهار «در سوگ امام راحل»

 

 

 

ساقي برفت و ميکده خاموش و دل خمار
 

پيمانه ها شکسته و مستانِ بيقرار

باور نمي کنند مگر داغ مِي فروش
 

اين سالکان باده پرست در انتظار
 

 

راز کدام حادثه را فاش مي کنند

مستان اوفتاده ي پيمانه در کنار

در سوگ پير ميکده پُر شد به جاي مِي

از خون دل, پياله ي رندان ميگسار

محفل سياهپوش و به سوگ از فراق شمع
 

پروانه هاي داغ نشان پر از شرار
 

اي دل! ببين چگونه به باغ وفا شکست

سرو چمان عاطفه در آخرين بهار
 

يا رب! چگونه شرح دهم اين فسانه را؟
 
 

کز داغ, پُر ز خون شده چشمان روزگار

جانا! ز هجر ماهِ فروغ آفرين مِهر
 

شد چشم آسمان محبّت ستاره بار

 

اما پس از غروب غم انگيز مهر عشق

خاموش شد به چشم محبّت فروغ يار
 

آنانکه دم ز عشق رخ يار مي زدند
 

از ياد برده اند دگر جلوه ي نگار

 

ديگر شکست حرمت ميخانه «کوثرا»
 

ساقي برفت و ميکده خاموش و دل خُمار

 

 

حسين عرشي«کوثر»

نوشته شده توسط حسین عرشی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 16:18

سلام بر شهيدان آن زيباترين اسطوره هاي پاکي و استقامت، تنديس هاي نمادين ايثار و شجاعت و دريادلان ساحل ايمان که آسمان   عاطفه ها از نور نگاهشان روشني يافت  وسرزمين خاطره ها با ياد و خاطره يشان  جاودانه گشت. به کدامين واژه توصيفشان کنم  و با کدامين سخن بستايم آنان را که فراتر از  تمام واژگان تاريخند. هرگاه شميم دل انگيز  نامشان در کوچه باغ خاطراتمان مي پيچد  کبوتر خسته قلبهايمان تا آسمان آبي اميد پر مي گشايد و شقايق هاي احساس در باغ ديدگانمان شکوفا مي شود. سبزقامتاني که بر روي رملهاي جنوب و کوهستانهاي غرب زيباترين حماسه هاي تاريخ را آفريدند. شقايق سيرتاني که طنين زيباي يازهرايشان هنوز هم قلب زمين و زمان را به لرزه در مي آورد. هنوز هم «خونين شهر»، «آبادان»، «سوسنگرد» و «هويزه» نام زيباي آنان را بر لب دارند و «طلائيه» و «چزابه» و«قله هاي الله اکبر» با ياد و خاطره ي آنان  جاودانگي را فرياد مي زنند.

شهيدان لاله هاي دشت خونند**** شقايقهاي صحراي جنونند

 

شهيدان شاهدان شهر نورند****فروغ چشمه ي چشمان هورند

 

مقيم کعبه آمال عشقند****کبوترهاي خونين بال عشقنند

 

دمادم مست صهباي حضورند****قدح نوشان ميناي ظهورند

 

ترانه خوان به باغ سبز يارند****هزار نغمه پرداز بهارند

 

چو مرغ خوش نواي صبح اميد****به ناي جانشان آواي توحيد

 

فروغ چشمشان شد هاله ی عشق****دل پُر داغشان آلاله ي عشق

 

به دل در التهاب وصل هورند****چو موسايند و در سيناي طورند

 

طلوع جانفزاي صبح صادق******فروغ چشمه ي چشم شقايق

 

نگين خونشان در خاتم عشق****چو مرواريد رخشان يم عشق

 

لبالب جام جانهاشان زنوراست****دل شيدايشان مست حضوراست

 

چو جان را با غم جانان سرشتند****به خون سرمشق آزادي نوشتند

 

بساط عشقبازي را گشودند****شهادت را، شهادت را ستودند

 

شهيدان شمع محفلهاي عشقند****شراري بر دل شيداي عشقند

 

شقايق سيرتاني کز غم دوست****سراپا جانشان مست ميِ اوست

 

وضو ازچشمه ی جانان گرفتند****زشوق سجده هاشان جان گرفتند

 

نماز عاشقي را مقتدايند****امام عزّت و فرّ و همايند

 

غروب جانشان هنگامه ي وصل****طلوعي سبز در زيباترين فصل

 

مسافر تا ديار مهر يارند ****سفيران صفاجوي بهارند

 

سفر کردند تا کاشانه ي دوست**** همه سرمست از پيمانه ي دوست

 

چه خوش دريادلان ساحل عشق****گذر کردند از سرمنزل عشق

 

نداي «ارجعي» را تا شنيدند****چه زيبا سوي جانان پرکشيدند

 

کنون پيمانه نوش جام نورند****قدح نوشند و مستان حضورند

 

و مدهوشان جام «کوثر» عشق****سفر کردند با بال و پر عشق

 

حسين عرشي «کوثر»

نوشته شده توسط حسین عرشی | لینک ثابت | موضوع: