
پروانه های خاطره
در کوچه باغ عشق بهاري نمانده است
بر شاخسار مهر هزار ي نمانده است
گلبرگهاي ياس محبّت فسرده اند
ديگر صفاي صبح بهاري نمانده است
در آسمان عاطفه نوري پديد نيست
از بهرِ مِهر آينه داري نمانده است
در اين خزان که لاله ي امّيد پرپر است
بر جان مرغ عشق قراري نمانده است
ديگر نواي عشق و اميد و صفا و مهر
بر گوش دل ز ناي نگاري نمانده است
پروانه هاي خاطره پرواز کرده اند
از محفلي که شمع و شراري نمانده است
افسانه گفته اند بسي از اميد و عشق
ديگر براي اين دو عياري نمانده است
دلدادگان مهر و محبّت کجا روند؟
در سرزمين عاطفه ياري نمانده است
پيمانه هاي عهد و وفا را شکسته اند
در بزم مِهر باده گساري نمانده است
از خُمسراي نور سفر کرد مِي فروش
بر دل هواي بوس و کناري نمانده است
«کوثر» شکسته تار دل غمگسار ما
ديگر نواي چنگ و سه تاري نمانده است
حسين عرشي«کوثر»

