تبليغاتX
دفتر خاطرات قلبم - وداع با خورشید
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 23:27
اينك ، ماييم و درد فراق و داغ هجران .

ماييم و رنج يتيمي و غم بي پناهي
و اندوه
 بي پدري .

چه كنيم؟ پس از تو، غم، خانه اي جز دلهاي ما را سراغ نمي گيرد .

اماما!... ما غريب و دل سوخته ايم و همه چيز برايت عزادار است.

اماما!... اين داغ، داغ جدايي است كه بردلمان نشسته ، اين سوز، سوزعشق است كه به آتشمان كشيده و اين درد، درد فراق است كه بي تابمان كرده است. دلي كه در سوگ تو نسوزد ، " دل " نيست.

چشمي كه در عزاي تونگريد، چشم نيست،

اي روح قدسي!

اي جان جانها، اي جلوه ي آرمانها، اي عصاره ي پيدا و پنهان ها!

سايه ي پرمهرالهي بودي كه برسرمان سايه ي عزت افكندي !

نوحي بودي، منجي ما در طوفانها ؛

ايوبي بودي ، صبر آموز امت در بلاها ؛

يعقوبي بودي ، الهام بخش شكيبايي در فراق يوسف هاي جهاد و شهادت ؛

ابراهيمي بودي كه ما را آيين " تبرداري" و " بت شكني" آموختي ؛ خود، تبرزن توحيد بودي ، " خليل ِ" حادثه ي انقلاب و فدا كننده ي " اسماعيل" در قربانگاه رضاي حق

امامي بودي كه با " امت" عشقي متقابل داشتي،

رهبري بودي كه " راه " سعادت را به " رهروان" مي آموختي.

اي كوچ شبانه ات مصيبت عظمي! آيا به راستي براي هميشه رفته اي؟

خوشا به حال شهيدان كه در " بهشت زهرا " ، همسايه ديوار به ديوار تواند.

دريغ از پرچم پر سخاوت دستانت كه ديگر از فراز جايگاهت درجماران، بر سرمان در اهتزاز نيست.

چرا نسوزيم؟... كه هر سنگ سنگ اين سرزمين، هر برگ برگ درختان، هر ستاره و هر سپيده، تو را به ياد ما مي آورد.

عجيب نيست كه " خرداد" داغ ما را در آن سوگ بزرگ تازه كند و همواره دست در دامن حسرت و غم داشته باشيم و در فراق تو، كه معجون " عرفان وجهاد" و آميخته اي از" اشك و سلاح " بودي ، همچنان غمي سنگين و جاني غمگين داشته باشيم!

اماما! از آن جهان، دلهاي داغدار ما را به دعاي خيري تسلا بخش.

 

آخرين بهار «در سوگ امام راحل»

 

 

 

ساقي برفت و ميکده خاموش و دل خمار
 

پيمانه ها شکسته و مستانِ بيقرار

باور نمي کنند مگر داغ مِي فروش
 

اين سالکان باده پرست در انتظار
 

 

راز کدام حادثه را فاش مي کنند

مستان اوفتاده ي پيمانه در کنار

در سوگ پير ميکده پُر شد به جاي مِي

از خون دل, پياله ي رندان ميگسار

محفل سياهپوش و به سوگ از فراق شمع
 

پروانه هاي داغ نشان پر از شرار
 

اي دل! ببين چگونه به باغ وفا شکست

سرو چمان عاطفه در آخرين بهار
 

يا رب! چگونه شرح دهم اين فسانه را؟
 
 

کز داغ, پُر ز خون شده چشمان روزگار

جانا! ز هجر ماهِ فروغ آفرين مِهر
 

شد چشم آسمان محبّت ستاره بار

 

اما پس از غروب غم انگيز مهر عشق

خاموش شد به چشم محبّت فروغ يار
 

آنانکه دم ز عشق رخ يار مي زدند
 

از ياد برده اند دگر جلوه ي نگار

 

ديگر شکست حرمت ميخانه «کوثرا»
 

ساقي برفت و ميکده خاموش و دل خُمار

 

 

حسين عرشي«کوثر»

نوشته شده توسط حسین عرشی | لینک ثابت | موضوع: